تبليغاتX
شبگیر
سیاه شب را از تنش اگر دراورند

روزی

دوباره با طعم گس لبهایم شعری برایت خواهم خواند با طعم لیمو...

نمی دانم تلخ کدامین یا شیرین کدام؟! تو بهتر می دانی...

 

+ نوشته شده توسط سینودا در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت |
موهای شعرهای من شانه نکرده رها-مثل بادبادکی که هوا کردیم نیمه!-

غزل می بافیم و قافیه درو می کنیم

داس  فراموشی می زنم بر گندمزاری که موهای تو بود

و کسی به نام من را فردا بر دار  حقیقتی که چشمان تو بود...

پ.ن:تمام حرفهای دنیا هم حجم خالی  بین ما را پر نمی کند .

+ نوشته شده توسط سینودا در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت |
.....سپید.... تمام رنگها را در خود نهان است

چنان که ...سکوت.... حرف ها را

از آنروست که هر دو را دوست میدارم

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت |

از سترگ قله لبهای یک زن مردی به نام لبخند هجرت کرده

و بهمن چشمانی بود که هیچگاه آفتاب را به پنجره اش نخواند 

سقوط زلال مردمانی که پائین می آمدند از هیچ های همیشه ی پوچ

 از اشک از موچهایِ هیچ یک ماهی  در زلالیِ مردابِ سکون     

 و ماهی کوچک من در مردابی آرام گیر افتاده بود    در بی عمقی دریاچه ای لجن! 

در صحن زلال دروغین یک آری همیشه!!

ونه  کاش نه   هیچ نه ای برای نگفتن نبود  برای تعلل واژه !

ویک زن میرود میرود به سمت صعود فراموشی 

 و یک مرد

س

 ق 

 و 

ط 

میکند.

از بهمنهای همیشه سیاه

 که آوار میشود!

 

+ نوشته شده توسط سینودا در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت |
 

فریاد هایم درون حنجره خزه بسته اند

از آن روست که به سکوت  خزیده ام

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت |
بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

 این تصویر برای آدونیس

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت |
..

مبارزه ای که ملت ایران نمود از نظر تحصیل پول نبود بلکه برای بدست آوردن آزادی و استقلال تام بود....

                                     (خاطرات وتالمات مصدق.........دکتر محمد مصدق)

........................................................................................................................................

نام ویادش گرامی

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت |
گفت :
مردمان گویند :
خدا و نان .
و بعضی گویند :
نان و خدا .
و من گویم :
خدا ، بی نان.
خدا ، بی آب .
خدا بدون چیزی.
خدا و خدا و خدا ..

 

عالِم بامداد برخيزد طلب زيادتي علم كند
و زاهد طلب زيادتي زهد كند
و بوالحسن در بند آن بود كه سُروري بدل برادري رساند.
اگر به تركستان تا به در شام كسي راخاري درانگشت شود آن ،
از آن من است.
همچنين از ترك تاشام كسي را قدم درسنگ آيد
زيان آن مراست
و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آنِ من است
.

                                                                                (شیخ ابولحسن خرقانی)

 

ازاینجابرداشتم

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت |
مرا به خویشتن خویش میکشانی

چنان که ماه دریا را

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت |
ساعت ده دقیقه مانده به تو     تو سه ساعت تا من!          من جهار ثانیه تا مرگ!!

افسوس بزرگیست وقتی فاصله با مرگ کمتر از تو میشود...

+ نوشته شده توسط سینودا در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت |