تبليغاتX
شبگیر
در آن تنهایی اندوهبار شب

خویشتن گمگشته و تنها

زیر انبوهی ز مردار و میان یک  لجنزار و پر از وحشت

نه نوری بود در تاریکی شب ها

نه حسی بود در اعماق قلب من

پر از پوچی ، پر از تردید و پر حسرت

روزگار سردی و خاموشی و عزلت

در هیاهوی نفسهایم ، زندگی در حسرت مردن

شب یلدایی تنهایی من بود

به مردابی عفن آلود

پر از کبر و غرور و زهد و کفر و بی سرانجامی

نه ماهی بود در شب ها

نه شعری تر که جانم را بسوزاند

نه اندیشه

فقط ظلمت  ، فقط شب بود

در ان بی وقتی تنهایی من

آمدی

آتش زدی بر هر چه بودم  . . . که نبودم !

سوخت سجاده ، سوخت آن پیراهن و جامه

تمام صحن اندیشه پر از عطر دلاویز حضورت شد

قمار عاشقانه کردم آری

تو حریفم بودی و دل را به بازی باختم من

و دنیا در همان یک لحظه در چشمان تو جمع و شدی شمع و شدم پروانه ، دیوانه !

شب از من پر کشیده

شاید اما شب دگر با یاد تو شب نیست

همه شبگیر هایی عاشقانه

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 10:51 |