خویشتن گمگشته و تنها
زیر انبوهی ز مردار و میان یک لجنزار و پر از وحشت
نه نوری بود در تاریکی شب ها
نه حسی بود در اعماق قلب من
پر از پوچی ، پر از تردید و پر حسرت
روزگار سردی و خاموشی و عزلت
در هیاهوی نفسهایم ، زندگی در حسرت مردن
شب یلدایی تنهایی من بود
به مردابی عفن آلود
پر از کبر و غرور و زهد و کفر و بی سرانجامی
نه ماهی بود در شب ها
نه شعری تر که جانم را بسوزاند
نه اندیشه
فقط ظلمت ، فقط شب بود
در ان بی وقتی تنهایی من
آمدی
آتش زدی بر هر چه بودم . . . که نبودم !
سوخت سجاده ، سوخت آن پیراهن و جامه
تمام صحن اندیشه پر از عطر دلاویز حضورت شد
قمار عاشقانه کردم آری
تو حریفم بودی و دل را به بازی باختم من
و دنیا در همان یک لحظه در چشمان تو جمع و شدی شمع و شدم پروانه ، دیوانه !
شب از من پر کشیده
شاید اما شب دگر با یاد تو شب نیست
همه شبگیر هایی عاشقانه

