روح آن آب زلال
حس آن روز غریب در تمام کوچه ها ی ذهن من پیچیده است
در تمام لحظه های بودنم غلتیده است
یاد آن روز به خیر
که در آن جاری بود
چشمه ی چشمان تو
عطر لبخند لب زیبای تو
آبی و نرم ولطیف
لحظه شاعر شده بود وزمان می گریید
آنچه در قلبم بود
درنگاهم لغزید
به دو چشمت گره خورد واز آن شور سپید صد غزل پرواز کرد
و دوباره چشم تو قصه ی شوریدگی آغاز کرد
عطر عشقی آسمانی در فضا افکنده شد
عطر بادام وانار
عطر سرخ سیب ها
قصه ی تاریخی دلدادگی.دیوانگی. آوارگی
فصل آغاز غزل
فصل آبی رنگ عشق
لحظه ی روییدن پروانه ها
یاد آن روز به خیر
یاد آن روز که رفت
لحظه هم پایان گرفت
لیک. اما
شهر شعر عشق تو پایان ندارد خوب من
شمس من باش
ای طلوع لحظه های نور من



.jpg)