تبليغاتX
شبگیر

برای رفتن زود است .باید صبر کرد. باید بزرگ شد.اشک جواب نمی دهد .اصرار نکن. گوش خدا پر است از این حرفها.سکوت کن که صدایت پیچیدگی گنگ یک شعر نامفهوم است مثل خودت که گم کرده ای آنرا در روزهای گذشته میان یک گنبد با هاله ای از نور سبز در شهری غریب (انگار همه ی راه ها به سمت مشرق منتهی می شود) .دلت هوای رفتن دارد می دانم خسته ای از این کاجستان کلاغ زده از این هجوم ممتد تاریکی

هیا هوی پوچ.دستهایت نوازش شبگیر را به التهاب می سوزد.دلت از شبهای گنگ بیداری گرفته می دانم باز هوای آغوش شمس را کرده ای.اما هنوز کمی زود است برای صبح شدن.فریاد چشمهایت را خاموش کن اینجا کسی حرف های تو را نخواهد دید.وعطر بهار نارنج رویای زود گذری بیش نیست. اما فراموش نکن نیروانا برای بودا بود شد ولائو به دائو پیوست چنانکه رود ها به در یا ودریا ها به اقیانوس .پس شاد باش که هیچگاه شبهای غمزده به روزها ی شاد نخواهد پیوست وبدان اگرچه به بند پیله ها اسیری و اینجا اگرچه بوی نای ماندن  میدهد اما شفیره همیشه میان تاریکی پیله میکند پس رویایت را از یاد نبر که پایان پیله پرواز است.

.......................................................................................................

پ.ن1امتحانات تمام نشده این صبر ماست که تمام شده

پ.ن2موضوع امتحان آیین نگارش بود 

 چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم        یک عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود

پ.ن3میان پیله های خاکستری  ای که به دورت تنیدهای من آبی روحت را میبینم که ماهی قرمز قلبت در آن جاریست

 

یا حق

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت |