بوی غربت میدهد خاک همدان بدون تو دل خانه وکوچه و آسمان گرفته است . از تو همان حرف های شیرین مانده استادکه تلخی تنهاییم رامیزدود اما دریغ خامش شده ای برایم از حافظ و مثنوی بگو( مرید پیر خرابتم زمن مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کر ده ای و او به جا آورد).برایم از روشنایی جهان نظام احسن بگو باور نمیکنم که مرا رها کرده ای .وبی تو چه بیگانه است این دنیا. خواستم برایت شعری بگویم دیدم تو در دنیا نگنجیدی چگونه می توانم در لغات محصورت کنم نه اینطور نبود که مثل مرده پرست ها بعد رفتنت تو را در یابم نه که پیش از آن میدانستمت اگرچه پریدنت اثبات کرد که برای شناختنت ذهن کوچک من را توانی نیست.به یاد دارم هنوز روزهای خانه ی پنج دری و حیاط وحوض وشبهای بیدار خنده وخاطره را .صبح تاک و توت وتابستان. هنوز میسوزم از نبود ت استاد اگرچه میدانم برایت تنگ بود تنگ تن وهجران آتش به درونت زده بود داشتی بیگانه میشدی با آدمی خدایت نخواست افشا شوی که زندگیت راز بود ورفتنت راز.از تو برایم همان مثنوی مانده است عاشق این کتاب بودی مرا دعا کن که بتوانم آنرا بخوانم آنگونه که تو. دلتنگم اما میدانم برای تو......
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

پ.ن ۱داییم بهترین استادم بود وخواهد ماند
پ.ن ۲دشمن خویشیم ویار آن که مارا میکشد غرق دریاییم وما را موج دریا میکشد
زان چنان در پیش او شیرین و خوش جان می دهیم کان ملک مارا به شهد و شیر و حلوا میکشد
نیست عزراییل را دست ورهی بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد
+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت
|

