که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام درآندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانن
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم........
(نیما یوشیج)

...........................................................................................................................................
پ.ن شعرهای نیما رو خیلی خیلی دوست دارم
پ.ن۲ میان دست من وتو دیواریست به عمق شب
وشب چنان عمیق
که گویی در آن ستاره ها برای همیشه
مرده اند


