دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت وخلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
.
.
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید زعشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شور و اشتیاق
من بودم وسکوت وغم جاودانه ای
.
.
آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
.
.گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین جان نیمه سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش اوکنم
.
.
چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود
جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
.
.
ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از سر حسرت که این منم
.
.
باز آن لهیب شوق وهمان شور والتهاب
باز آن سرود مهر ومحبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سر نوشت خویش
من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود
(فریدون مشیری)
................................................................................................................
پ.ن .....


