از سترگ قله لبهای یک زن مردی به نام لبخند هجرت کرده
و بهمن چشمانی بود که هیچگاه آفتاب را به پنجره اش نخواند
سقوط زلال مردمانی که پائین می آمدند از هیچ های همیشه ی پوچ
از اشک از موچهایِ هیچ یک ماهی در زلالیِ مردابِ سکون
و ماهی کوچک من در مردابی آرام گیر افتاده بود در بی عمقی دریاچه ای لجن!
در صحن زلال دروغین یک آری همیشه!!
ونه کاش نه هیچ نه ای برای نگفتن نبود برای تعلل واژه !
ویک زن میرود میرود به سمت صعود فراموشی
و یک مرد
س
ق
و
ط
میکند.
از بهمنهای همیشه سیاه
که آوار میشود!
+ نوشته شده توسط سینودا در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت
|

