تبليغاتX
شبگیر
شب است

شبی بس تیرگی دمساز با آن

به روی شاخ انجیر کهن "وگ دار" می خواند به هر دم

خبر می آورد طوفان وباران را ومن انیشناکم.

 

شب است

جهان با آن  چنان  چون مرده ای در گور

ومن اندیشناکم باز:

-اگر باران کند سرریزاز هر جای؟

-اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟

در این تاریکی آور شب

چه اندیشه ولیکن که چه خواهد بود با ما صبح؟

چوصبح از کوه سر بر کرد می پوشد از این طوفان رخ آیا صبح؟

                                                                                             نیما۱۳۲۹

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت |
سیاه شب را از تنش اگر دراورند

روزی

دوباره با طعم گس لبهایم شعری برایت خواهم خواند با طعم لیمو...

نمی دانم تلخ کدامین یا شیرین کدام؟! تو بهتر می دانی...

 

+ نوشته شده توسط سینودا در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت |
موهای شعرهای من شانه نکرده رها-مثل بادبادکی که هوا کردیم نیمه!-

غزل می بافیم و قافیه درو می کنیم

داس  فراموشی می زنم بر گندمزاری که موهای تو بود

و کسی به نام من را فردا بر دار  حقیقتی که چشمان تو بود...

پ.ن:تمام حرفهای دنیا هم حجم خالی  بین ما را پر نمی کند .

+ نوشته شده توسط سینودا در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت |